تبليغاتX
شعر
ترا بسیار آزردم

نگاهت

چشمانت را گریاندم

ترا به دست کوچه های تنهایی سپردم

غافل از آنکه آنها توان سخن گفتن ندارند

ترا بسیار آزردم

بر سرت خراب شد آوار دلم

جان داد تاخچه ی خانه به زیر دیوار

ترا چون سایرین خواندم ... بی مهر ...

انگار کور بود چشمانم که اشکهایت نمی دید

انگار کر بود گوشهایم که فریادت نمی شنید

یا دلم

دلی که عمری به او می بالیدم حالا تیشه ای شده بر ریشه دلت

ترا بسیار آزردم

نمی دانم که از من روی خواهی گرداند یا به من لبخند خواهی زد

تکرار زندگی خودم است این داستان اما.... من لبخندی بر لب نیاوردم

کاش نمی بخشیدی چون طاقت لبخندهای پر دردت را ندارم

می دانم ای فرشته از جنس ما نیستی

اما فرشته ها هم تاب این همه بی مهری ندارند

ترا بسیار آزردم

بر من ببخش بی مهری ها

بر من ببخش آن همه بدی در حقت

بر من تنها

بدلیل تنهایی ام

با تو من منم و گرنه هیچ

حتی تنها ...

ترا بسیار آزردم... ای تنها

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:7  توسط آراز  | 

سلامم را پذيرا باش اي عاشق تر از ديروز اي عاشق فردا اي عشق امروز
سلام بر دنياي زيباي شعرهايت
سلام بر گلچين شعرهاي دلشكستگان
كه با دستان گرم و اشكهاي سردش زندگاني مي دهد به اين جانان
توي اي جان بر جاني خسته تر از هر جان
جايي در اين جاي جايمان بده جانان
تو جاني و جان ما جاني جز تو نمي خواهد جانمان باش و جان آزرده مان را نيازار
بگذار تا گذر نگاهت گذري بر كوي گذر دل ما داشته باشد
دل نگاهش به سوي آنست و بس
بس است ساقي سيقل بده دلها و سرمستمان كن
سوسوي چشممان سوي تو است در آخرين سويش از سويي

بيا كه سوي چشمانمان به انجا است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:0  توسط آراز  | 

دل به دست دلبر داده­ايم، خوب دلربايي مي­كند

دل ربا، دل از دست، با داد مي­ربايد

داد از دست دلدار ما، چه بد دلداري مي­كند

دلربايي آسان و دلداري كاري است سخت

دل كه با هزار سختي ربوده، چه آسان بدي با آن مي­كند

به خيال دل ديوانه ما دلبر با آن در كار عاشقي است

خبر نداري اي دل غافل، عمري است با تو بازي مي­كند

داد از دست دلرباي دل ديوانه ما، برد آسان دل ما

حال براي پس دادن آن، جان تقاضا مي­كند

يك روز آمد و روزگار خوشم با خود برد

با همه آنها، جرعه لبخندم از لبانم تقاضا مي­كند

بيا و اين جانِ جان زكف داده مال تو

بي­جانُ و  بي­دل مانده­ام، آخر دگر چه تقاضا مي­كند

دل خسته شده است از دست زندان دستانت  

از من تقلاي آزادي خود، از تو مي­كند

بيا و مگذار بميرد در زندان عشقت

جوان است و در سر با هزار رويا زندگاني مي­كند

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:35  توسط آراز  | 

 

 

 

تو مرا می­شناسی ...

من و تنهایی سالهاست باهم رفیقیم

اما تو می­خواهی ما را از هم جداسازی

لبخندهای شیرینت بر کام تلخ من. کام تنهایی ام را تلخ تر می­کند

و در افکار خود، خود را هیچ می بیند

ترس دارد که تو مرا به زندگی با نور بازگردانی

اما نمی­داند که من تجربه تلخ زندگی شیرین را چشیده­ام

نمی­داند که دنیا زیبا نیست و تنها کویری یخی در گوشه­ این دنیا با نام سرد و سردش

یا گرم و گرمش دل سردم را گرم می­کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 9:50  توسط آراز  | 

سلام به همه

من كم توي وبلاگم حرف مي زنم

خوب شعرهام مخاطباش كيان

اصلاً شعر مي شه بهشون گفت؟

حافظ وقتي خواست شعر بگه به اجزاي بهم پيوسته اون فكر كرد

مهم نيست شعر تو نيمايي باشه دوبيتي باشه و يا قصيده و و و و مهم اونه كه از دلت تراوش كنه مهم اونه كه ترو با گذشته در حال زنده كنه

ما ساختيم قصيده و غزل و غيره را هيچ وقت نينديشيديم به حرفهايي كه از دل آدمها بيرون مياد زندگي را براي غريبه ها تعريف كردن و مورد تمسخر قرار گرفتن سخت زندگي را در قالب شعر بگو و مورد تحسين قرار بگير.

مخاطباي شعر آراز،تنها همه اند و هيچ كس توي وبم ببين هيچكي نمياد بهش سر بزنه جز بهار دوست خوبم كه از همين جا بهش درود مي گم .... پس مخاطب ندارم اما ..... دوستدارت آراز، تنها 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 9:23  توسط آراز  | 

نگران من و تنهاييام نباش
ميهماناني دارم بس مهربان و با وفا
وقار اشك و وفاي غم مرا از آنهمه بي وفايي ها دور مي سازند
مي داني تنها كسم تنهايي است با همه رفقايي كه دارد باز تنهايشان مي گذارد و من هر شب با لالايي هايش به خواب مي روم و در خواب صداي خنده هاي خودم ديوانه ام مي كنند
شيرين نيست اين رويا
روياي ديدن تو در خواب و لحظه هاي با تو بودن لحظه اي است و من بايد عمري در آتش اين حسرت تكراري بسوزم
بدان كه هنوز خاكستر وجودم به روياهايش در جستجوي لبخند توست
مي دانم واژه ما با رفتن كلمه تو درهم شكسته
مي دانم زبان تو فارق از خواندن شعر رسيدن است
مي دانم دلت براي من و شبهاي تاريك و سياهم نيست
مي دانم مي دانم ميدانم

 


بس است اين تاريكي
بس است ركس آن  زناي افتاده
بس است تكرار بوسه هاي اشك بر گونه هايم
ديگر تاب ندارم.

اشكهاي تكراري و لبخندهاي دروغين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:50  توسط آراز  | 

چشم منتظر مرا تو ای نگاه پاسخ گو
صدایت می کند زبان خاموشم
تو ای آرامش خشم سکوتم پاسخ گو فریادم
پاسخ گو نه داد من بلکه هزاران اشک پاره در چشمم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:38  توسط آراز  | 

بس است بیهوده دنیا

بس است آزردی مرا

بس است        جانم پس بده

تن تنهای من ما نمی شود

مرا به من پس بده

خواستی و دیدی اشکم را خواستی و گریاندی چشمانم را 

غرورم را خواستی بشکنی شکستی بس است چی می خواهی از جان ما

جان ما آتش گرفته

جان ما شبیه نیزار سوخته است

جان ما ویرانسرایی است که به بیغوله ای تلخ می ماند

دیگر چه می خواهی از جان ما چه می خواهی

بس است دیدی پایان کار ما

بس است بگذار به گوشه ی ویرانه آرزوهایم با چشمانی خیس و لبخندی

 تلخ به خود دیوانه بخندم بس نیست بگیر این قلب و این جانم این هم

 روحم هر چه خواهی بکن دیگر من یه مرده ام .......

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:16  توسط آراز  | 

سلام دنیای من

دنیای من

منو تو تنهاییم تو مثل من تو مثل من

باورم نمیشه آدمها چقدر جالب اند پشت این دنیای شیشه ای و چقدر حقیقت آینه تلخ است

ما برای خود دنیایی می سازیم و در دنیای مجازی خود با حقیقت های مجازی زندگی می کنیم حقیقت های مجازی .............................................................

بای دوست خوب من دوست خوب من

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:6  توسط آراز  | 

خاطرات چنگ به دامان شعرهایم میزنی 

ما گنهکاریم آتش به جان نی میزنی

شعرهایم چون خودت بی بند و قافیه است نظم نخواهد دید

بیهوده آب در هاون می زنی

تو که با من زیستی و دانی تنهایم 

پس چرا دم از تن ها می زنی

هزاران بار در هزار قافیه از برگهای سیاهت مرده ام

بیهوده است که حرف ترس از مردن می زنی

در دفتر تو جان مگر سرآغاز و پایان من نیستم

پس چرا بدین آغاز دم از سرانجام کار ما می زنی

آری     دروغ گفتم که ما را ترس از هجر او نیست

دم از خدشه بر راستی ما به دفتر خاطرات زمانه می زنی

بر تو من بی فکر آغاز ننوشتم

در این پایان کار قلم به دست ما می دهی

بر این سرسطر چه بنگارم بگو

من خسته از ره عشمو و تو دم از سر سطر تازه می زنی

جوهردان زدست قلمت گرفته اند

تو دست به دامان اشک چشمم می زنی

درخت سبز زندگی ام تویی

سر پیش فصلها خم نکن

ز ترس پاییز دست به دامان بهار می زنی

المتاس آن بی وفا  برای لبخند لبانت........

ریشه در دل ما داری دست چشم به  ابر می دوزی 

باشد ای دوست تکرار کن حرف زندگی مان اما بدان

با من پیر دا بیهوده حرف از عشق دوباره می زنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:16  توسط آراز  |